غزل شب خیز

خرید بک لینک

غزل شب خیز


شب خانه جدالی شد ، با دلبرِ و دلدارم


جانانه نشو مجنون ، از چشمِ نگین بارم


در محفلِ تاریکی ، چشمک زن شب در خواب


چون ماه زمین یاب است ،تابیده به دیدارم


گفتا که کمالی نیست ، خورشید سر افراز است


این نور از آن مهتاب ، منشور در افکارم


سبزه به نگارِ تو ، یا آبی خوش روشن


معکوسِ جمالِ اوست ، ناگفته و مختارم


زیبایی از آن خالق ، مخلوق که معلول است


با عقل ، صفا بسیار ، نه چهره نه سرِتارم


گفتم که نمای روز ، این نور ز نورانی


خورشید نباشد هان ، ظلمت سدِ انظارم


خندید و دمی چرخید ، چشمش به رخم لغزید


گفتا که مثالِ تو ، پوشیده در انکارم


گفتم که تنت سالم ، شب خیز عبادت نیست


آلوده به کوهی غم ، گرینده به اسرارم


هر کس که خودش بشناخت ، بشناخت خدایش را


گر یادِ خدا خوابید ، درعشق که بیکارم


جسم است و روحِ پاک ، مبعوث ز روحِ اوست


تزیین کن این مظهر ، این خلقتِ دربارم


کوهها و بستانها ، احشام و دریاها


این جسم نمای او ، چون سنگ به دیوارم


دیباست و پندی نیک ، از من به تو ای شاگرد


رگبارِ سحر ، باران ، در دشتِ تو می بارم


جاسم ثعلبی (حسّانی) 20/05/1397


ستاره درخشان شعر فارسی و عربی...

ما را در سایت ستاره درخشان شعر فارسی و عربی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 130 تاريخ: جمعه 11 بهمن 1398 ساعت: 14:26

صفحه بندی